X
تبلیغات
رایتل

زن بدجنس!این ماجرا واسه ی یکی از دوستام که معلمه اتفاق افتاده و خودش برام اینو تعریف میکرد. میگفت یکی از همکارام که معلمه یه روز یه مبلغی پول احتیاج داشت و به من گفت و منم بهش قرض دادم و مدت ها از این ماجرا گذشت و اونم اصلا به روی خودش نمی آورد که به من پول بدهکاره. منم از این که اصلا  اون به روی خودش نمی آوردم ناراحت بودم و اگه لااقل بهم میگفت فلانی فعلا ندارم بهت بدم میگفتم نمیخواد پولو بدی. تا اینکه یه روز رفتم در خونه شون و اومد بیرون و همینطوری داشتیم با هم حرف میزدیم و اصلا اسمی از پول و اینکه چرا پولمو پس نمیدی و ... نیاوردم یکدفه دیدم خانومش از خونه در اومد و پسرشم که دانشجو بود اومد دم در! خانومش اومد جلو و گفت با شوهر من چیکار داری و شروع کرد به سر و صدا و منم یه نگاهی به دوستم، انداختم و یه نگاهی به زنش انداختم و دیدم اصلا دوستم هیچ حرفی به زبونش نمیاد و به خانومش چیزی نمیگه و همینجوری مونده.

 

منم که دیدم زنش داره آبرو ریزی راه میندازه ،رفتم پیش پسرش و گفتم من اومدم با پدرت سلام علیک و احوالپرسی کنم. پسرش هم تعارف کرد و گفت تشریف بیارید خونه بشینید و منم رفتم خونه و پسرش گفت که راستش پدرم یه مدت از خونه متواری بوده و خبری ازش نبوده حالا مادرم هرکی که یماد در خونه به پر و پاش میپیچه که نکنه تو بودی توی این مدت شوهرم اومده پیشت و با تو بوده  و خونه نمی اومده!!!  

گفت  اون روز گذشت و  یه روز که با یکی از دوستام با ماشین داشتم میرفتیم توی یکی از خیابونای شهر، من همون همکارمو دیدم و دست براش بلند کردم و رد شدیم. یه دقیقه بعدش یه ماشین پیچید جلومون. زنش و پسرش از تو ماشین دراومدن بیرون. زنش میگفت تو چیکار شوهرم داری و... خلاصه پسرشم کشید به تالیور و من فقط به دوستم گفتم برو که الان میشه دهوا و آبروریزی.

این روزم گذشت.

تا یه روز دیگه داشتم توی خیابون میرفتم که باز همکارمو اتفاقی دیدم. اما اول خوب این طرف و اون طرفو نگاه کردم که نکنه زنش باز اون دور و اطراف باشه و بیاد آبروریزی درست کنه. بعدش که مطمئن شدم خبری نیست رفتمو بهش گفتم مرد حسابی تو شرف هرچی مرده بردی.

چرا زنت اینجوری میکنه؟ و ...   خلاصه اونم گفت شرمنده تم. هرچی حقوق به حسابم واریز میشه زنم همشو میبره.

خلاصه میگفت این ماجرا گذشت تا اینکه یه روز دیگه این ماجرا رو برای یکی دیگه از دوستام تعریف می کردم که گفت اسمش فلانی نیست؟؟؟ خلاصه گفتم تو چطوری از ماجرا خبر داری و جریانش چیه؟

اونم گفت جریانش اینه که این بنده ی خدا ف سالهای پیش که توی یه مدرسه درس میداده، سر کلاس به یه دختر پنجمک ابتدایی نامه میده و میگه من عاشقتم. خلاصه پدر دختره هم که پسرای شر و شوری هم داشته، میاد و دست دخترشو میگیره و با اون میبرتش محضر و میگه حالا که دخترمو میخوای باید عقدش کنی.اونم عقدش میکنه و باهاش ازدواج میکنه.

 خلاصه اون دختر همین زنیه که الان همسرشه. اینم از ترس برادرای زنش که آدمای شرّی هستن و میترسه که بُکُشنش، جرات نمیکنه زنشو طلاق بده و این شده سرنوشتش!

اما نکته اخلاقی:

اینکه گاهی اوقات ممکنه چشم ببینه و از روی احساسات ،یک علاقه ای هم به وجود بیاد اما نباید قوه ی عقل رو کنار گذاشت و غرق در احساسات شد. الان این بنده ی خدا داره زجر میکشه و با این زجر کشیدن هم سر میکنه و نه راه پیش داره و نه راه پس.

در صورتیکه اگه نگاهش رو کنترل میکرد و بر خدا توکل میکرد و اون کارو نمیکرد شاید الان چنین بلایی به سرش نمی اومد.

قرآن میگه: «قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِم‏» نور-30  یعنی: «به مومنان بگو که چشمانشون رو فرو بندازن(نگه دارند)»

چه بسا یک نگاه آلوده که سالها پشیمونی ایجاد کنه.


والسلام علی من اتبع الهدی



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1394 توسط مهدی
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | تهیه و طراحی : مهدی شعبان | :