X
تبلیغات
رایتل

منافقمردی با چاقوی برهنه و آستین های بالا زده وارد مسجد شد و نگاهی به نمازگزارها انداخت و گفت:«کی اینجا مسلمونه؟». برای لحظه ای سکوت بر مسجد حکمفرما شد و کسی حرفی نمیزد.ناگهان از گوشه ای یه پیرمرد بلند شد و گفت:«من مسلمونم».  اون مرد دست پیرمرد رو گرفت و گفت:«با من بیا؛باهات کار دارم.» پیرمرد رو با خودش به بیرون مسجد برد و گله ی گوسفندانش رو که با خودش آورده بود به پیرمرد نشون داد و گفت: این گله مال منه و میخوام یه تعدادی از این گوسفندان رو برای فقرا سر ببرم و تو رو اینجا آوردم که کمکم کنی تا سر اینها رو ببریم.

پیرمرد هم قبول کرد و به همراه اون مرد شروع به بریدن سر گوسفندان کرد.بعد از مدتی هر دو خسته شدند و اون مرد به پیرمرد گفت:بهتره برم از مسجد بازم کمک بیارم.

مرد وارد مسجد شد ،چاقو در دستش بود و هر دو دستش خونی بود. باز صدا زد:«اینجا کی مسلمونه؟».نمازگزارها که مرد رو با آستین های بالا و دستهای خونی دیدند پیش خودشون فکر کردن که حتما این مرد،پیرمرد رو کشته و الان هم اومده تا کسی دیگه ای رو با خودش ببره.

هیشکی از ترس جواب نداد. و همه به امام جماعت مسجد نگاهی انداختند.امام جماعت مسجد هم که دید همه دارن به اون نگاه میکنن و منتظرن که اون بگه:«من مسلمونم»، گفت:«به عیسی مسیح قسم که انسان با چند رکعت نماز خوندن مسلمون نمیشه!!!!»



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 توسط مهدی
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | تهیه و طراحی : مهدی شعبان | :